ملاقات جمشید اموزگار با بختیار

بعضی از مخالفین شادروان بختیار طوری القا کردند که گویا بختیار ناگهان از اسمان ظاهر شد و جلوی انقلاب «جهل بر ظلم» ایستاد. در اینجا روایتی از سری دیدارهای شاپور بختیار با دکتر جمشید آموزگار(نخست وزیر پس از هویدا) می اورم که نشان می دهد بختیار نه تنها از ماهها قبل بلکه از چندین سال قبل رشد اسلام گرایی را درک کرده بود و به فکر راه حل برای خروج از بن بست سیاسی رژیم شاهنشاهی بود.

دکتر جمشید آموزگار در ۱۶مرداد سال ۱۳۵۶ به نخست وزیری شاه منصوب شد و دوران وزارت بسیار جنجالی داشت. از انتشار مقاله جنجالی «ایران و ارتجاع سرخ و سیاه» و تظاهرات ۱۹ دی قم و ۲۹ بهمن تبریز تا ایجاد حکومت نظامی و اتش سوزی سینما رکس ابادان را در بر می گیرد. داستان از این قرار است که مدتی پس از استعفای آموزگار به او خبر می رسد که سران جبهه ملی از جمله سنجابی و بختیار علاقه دارند با وی ملاقات کنند. او اول با این استدلال که، دیگر در مملکت کاره ای نیست سر باز می زند. اما با اصرار بختیار، می پذیرد که رابط میان شاه و جبهه ملی شود. این ملاقات صورت می گیرد، اما دکتر سنجابی به بهانه ملاقات با ایت الله شریعتمداری حضور نمی یابد. بختیار شروع به سخن گفتن می کند و می گوید:

«جناب آموزگار مملکت در یک وضع بحرانی خطرناک است. مردم به شریف امامی اعتماد ندارند، بعد از جمعه سیاه (کشتار میدان ژاله ۱۷شهریور) اوضاع وخیم تر شده و کشور به سرعت  در سراشیبی سقوط قرار گرفته. هر روز که نخست وزیری شریف امامی ادامه یابد، وضع بدتر خواهد شد. ما پیش شما آمده ایم برای نجات مملکت، به عرض اعلی حضرت برسانید تا دیر نشده، شریف امامی را برکنار و دولت را به جبهه ملی واگذار کنند. شاید ما بتوانیم راه حل برای این بحران پیدا کنیم.»

آموزگار سریعا با دربار تماس حاصل می کند و شاه او را به ملاقات فردا صبح ساعت ۹ فرا می خواند. صبح پیام بختیار را منتقل می کند، شاه بر آشفته می شود و می گوید: شما می دانید منظور اینها چیست؟ اینها می خواهند در ایران جمهوری برقرار کنند و حالا می خواهند من با  دست خودم این نقشه را عملی کنم! آموزگار اجازه می گیرد که با جبهه ملی مذاکره کند و از قصد آنها باخبر شود. بختیار می گوید: جناب آموزگار من در جبهه تنها نیستم و ۲۳ نفر دیگر نیز عضو دارد، من پس از گفتگو با آنها به شما خبر می دهم. ۲روز بعد از جلسه عمومی جبهه ملی، بختیار می گوید: جبهه ملی مخالف سلطنت نیست. ما می خواهیم مسئولیت دولت و اداره مملکت را بر عهده ما باشد. تا بتوانیم این بحران خطرناک را برطرف کنیم. و حاضریم نظر خود را درباب موافقت با سلطنت بی پرده و صریح اعلام کنیم. این خبر به شاه می رسد و شاه می گوید بسیار خب چه کسی می خواهد نخست وزیر شود؟ بختیار می گوید حدس می زنم «الهیار صالح» ولی مشکل اینجاست که سنجابی و بازرگان به پاریس رفته اند و بدون انان نمی توانیم رای گیری کنیم و مشکل دیگر این است که دکتر نهاوندی تماس گرفته و گفت از این پس تماسها با دربار را از طریق  او هماهنگ کنیم، او در دانشگاه وجهه خوبی ندارد.

سنجابی و فرح دیبا ۲ نفری که این فرصت تاریخی را سوزاندند.

آموزگار وقتی قضیه نهاوندی را در میان می گذارد، شهبانو فرح می گوید: بختیار این حرف را زده؟ مهمل می گوید! بنظر می اید که فرح دیبا کاملا مخالف با شکل گیری این رابطه بوده. اما در ان سوی قضیه سنجابی قرار داشت که بختیار به هر دری زد تا وی را پیدا کند و به ایران بازگرداند. سنجابی حتی در اخرین بهانه اش گفت که پرواز خالی پیدا نکرده. آموزگار حتی پیشنهاد می کند برای بازگشت او هواپیمای دولت را پی او بفرستند ولی خب به نتیجه نرسید! گویا او با ایت الله خمینی قرار نخست وزیری انقلاب را هم گذاشته بود و کفه ترازو ایت الله را سنگین تر یافت. به هرحال این نشان از شکاف عمیق داخل جبهه ملی دارد که فرصت تاریخی را از دست دادند و سرانجام دولت نظامی ازهاری سرکار امد و در نهایت نظام شاهنشاهی پهلوی پس از ۵۳ سال حکمرانی سقوط کرد.

نیما عیسی پور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.