درس بختیار

رسم بر این است که مقالاتی که به یاد بختیار نوشته میشود، مقارن سالگرد نخست وزیری وی یا سالروز قتلش منتشر میگردد ـ به عبارت دیگر، در مناسبتهای تاریخی؛ ولی من هیچوقت خود را مقید به این ترتیبات ندانسته ام، یاد او همیشه زنده است و یاد کردن از وی در هر روزی بجاست.

چندی پیش به یادش افتادم چون نگاهی به زندگی خودم انداختم و به بیست سالگیم. یکی از استادانم میگفت که ما انتخابهای اساسی زندگانی خود را در حدود بیست سالگی انجام میدهیم ـ بدون اینکه بدان آگاه باشیم. من هم بر گذشته مرور کردم و بر انقلاب اسلامی که زندگانی همه را در هر سنی، متحول کرد و مرا هم درست در سنی که استادم میگفت، به سوی انتخابی سوق داد که باقی حیاتم را رقم زد. انتخاب سیاسی بود و طرفداری از شاپور بختیار که ماند و محور اصلی زندگیم شد و رنگ خود رابه حوزه هایی نیز که ارتباط مستقیم با سیاست نداشت، آمیخت.

از خود میپرسیدم که درسی که بختیار به من داد چه بود؟ سخنی که به همه گفت و من به آن گوش فرادادم. اگر بخواهم در یک نقطه و به موجز ترین شکل بیانش کنم، این بود که باید به هر قیمت پای حرف درست ایستاد. درس را هم چنانکه باید، با عملش، نه فقط در انقلاب، بل در سراسر زندگیش داد. ولی این درس تکمله ای هم داشت که تاریخ به همه داد: شکست بختیار در مبارزۀ انقلابی. واقعیت به ما یادآوری که چشم پیروزی از درستی حرفتان و پایمردیتان نداشته باشید.

در نهایت، من نیز مانند بسیاری ایرانیان و بسیاری دیگر در نیمۀ اول قرن بیستم، تماشاگر پیروزی فاشیسم شدم، پیروزی به پشتوانۀ مردم و حتی با رأی مردم. آنهایی که در اروپا شاهد چنین واقعه ای شده بودند، تا آخر عمر تلخی آنرا در کام خود چشیدند. کافیست نگاهی به نوشته های کسانی که برآمدن نازیسم را در سرزمین خود دیدند، بکنید، تا داغ این تجربه را بر صفحات آنچه که حتی سالها بعد نگاشته اند، ببینید.

یادآوری کنم که نه ایتالیا و نه آلمان، شخصیتی در حد بختیار که در چنین مرتبه ای در مقابل فاشیسم قد علم کند، نداشتند، ولی ما داشتیم. اینرا نیز اضافه کنم که چشم آدمیزاد، با گذشت زمان، حتی به بزرگی تاریخی هم عادت میکند. اما با این وجود، شجاعت بختیار که در مقابل میلیونها مخالف ایستاد، هنوز همانند روز اول مایۀ اعجاب من است. برای اینکه والاترین نوع شجاعت بود، نه متکی به زور بود و نه به غرور و نه به هیچ احساس برتری بر مردمی که صاحب مملکت میدانستشان. متکی بود به حقیقت و قدرتش از این برمیخاست.

به رغم بدی عاقبت کار، خود بختیار، هیچگاه از مردم ایران به تلخی یاد نکرد. همه شنیده اند که گفت در بیست و دوم بهمن، قبل از اینکه دفتر نخست وزیری را با هلیکوپتر ترک کنم، به خود گفتم که ما آزادی دادیم و مردم نخواستند و احساس کردم که کوه البرز را از روی دوشم برداشته اند.

نظر منفی او از یک سو متوجه رژیم پهلوی بود که مردم را به سوی انقلاب و دامان خمینی سوق داد و چشمۀ آخر بی مایگی بزرگانش، اعلام بیطرفی ارتش بود؛ از سوی دیگر و با تلخکامی بیشتر، متوجه کسانی که به دلیل منزلت اجتماعی و بخصوص سوابق سیاسی خود، منطقاً میباید از وی دفاع میکردند و به جای این کار، به وی پشت کردند و حتی در تخریبش کوشیدند و خمینی را برگزیدند. آنهایی که از ایشان چشم همراهی و یاری داشت ولی از وی رو برگرداندند ـ در درجۀ اول، اعضای جبهۀ ملی. اعتقاد داشت که بیشترین ضربه را اینها به او و در حقیقت به ایران زدند ـ حق هم داشت.

از خود میپرسیدم که فایدۀ درس بختیار که با رقم انتقادی تاریخ حاشیه نویسی شده، چه بود؟ پیروز که نشد. پس ارزشش در کجا بود؟ چه دارد که به ما بیاموزد؟ درسی که سیاستمداری بدهد و به پیروزی ختم نشده باشد، به چه کار میاید؟ اگر این اندازه به پیروزی بها میدهم، به این دلیل نیست که رضایت خاطر شخصی به همراه میاورد، از این جهت است که هر گروه سیاسی آرمانها و برنامه هایی دارد، علت وجودیش تحقق بخشیدن به آنهاست، پس موظف به پیروزی است تا قدرت را که وسیلۀ این کار است، به دست بیاورد. همین لزوم دستیابی به قدرت است که کوشش سیاسی را از کوششهای پژوهشی یا تکاپو های روشنفکری متمایز میکند. در کار سیاسی نمیتوان به قدرت بی اعتنا بود. اینجا وارستگی از قدرت معنا ندارد. فکر میکنم برای سنجش درس بختیار، باید نگاهی کلی به عناصر کوشش سیاسی کرد و اول از همه قدرت.

قدرت وسیله است، ولی وسیلۀ خاصی است. اول اینکه جایگزین ندارد و به هدف چسبیده است ـ تنها وسیله است. دوم اینکه مثل الماس است و فقط از خود تراش میخورد. خلاصه اینکه دارای انحصاری است دوگانه که بدان خدشه ای نمیتوان وارد آورد. برای همین هم هست که تعیین درست جا و مقامش، آسان نیست و به برداشتهایی میدان میدهد که گاه اهمیتش را بیش از آنچه که هست جلوه میدهد.

قدرت وسیله هست ولی به هیچوجه هدف نمیتواند باشد، در سیاست هدف نمیتواند باشد. ممکن است فردی به هر دلیل به قدرت عشق بورزد و کسب قدرت را هدف اصلی زندگانی خود بشمرد، ولی نمیتواند فقط تحت این عنوان وارد رقابت سیاسی بشود. معمولاً میگویند که میدان سیاست، میدان رقابت قدرت است که دقیق نیست. این میدان، محل رقابت گزینه های گوناگون است که هر کدام قدرتی در پشت خود دارد و در پی افزایش این قدرت است، ولی هیچکدام قدرت برهنه نیست. اگر کسی عاشق قدرت هم باشد، نمیتواند فقط تحت این لوا وارد میدان شود، باید گزینه ای انتخاب کند و پشت آن موضع بگیرد. نشانۀ اصلی عطف توجه به قدرت، تعویض گزینۀ سیاسی است به خیال افزایش بخت پیروزی، ولی قدرت جویی بی گزینه نداریم.

در سیاست، قدرت همیشه در خدمت برنامه و آرمان است. خط تمایز بین این دو از جایی میگذرد که میتوان مرز تحقق پذیری خواند. برنامه، قابل تحقق است و فرد یا گروه سیاسی به انجام آن پابند است و در دمکراسی، در قبال مردم، بدان متعهد میگردد. آرمان، امتداد خطی است که برنامه در راستایش تدوین شده است. برنامه پا از موقعیت تاریخی بیرون نمیگذارد، به عبارتی واقعبینانه است، ولی آرمان فراتر از این واقعیت موجود میرود. ثباتی دارد که گویی هیچ پست و بلند تاریخی قادر به تغییرش نیست، برای همین است که بسا اوقات به کوکب هدایت تشبیه میشود. اختری که درخشش آن، اگر هم لحظه ای پشت ابری برود، در اصل تغییری نمیکند. آرمان، دوردست است و بر خلاف برنامه، به طور کامل تحقق یافتنی نیست، مانند ستاره ای که از دسترس دور است و همیشه هم میماند.

فرارفتن رفتن از واقعیت تاریخی، فرارفتن از فرد صاحب آرمان نیز هست. آرمان آن چیزی است که از خود ما فراتر میرود و به هیچ ترتیبی قابل تقلیل به فکر و منافع و خواستها و حتی حیات ما نیست. چیزی است که به خاطرش میتوان از همۀ ‌اینها گذشت، چنانکه برخی گذشته اند و میگذرند.

بین این سه: قدرت و برنامه و آرمان، تفاوتی در ارتباط با واقعیت تاریخی هست. قدرت محل واقعبینی مطلق است، اثبات و اثر بخشی قدرت حاجت به استدلال ندارد و با ابراز وجود اثبات میشود. قدرت به نهایت درجه، واقعی است و میتوان گفت که اصلاً بافتار واقعیت سیاسی را تشکیل میدهد. برنامه نمیتواند بدون داشتن قدرت و بدون در نظر گرفتن روابط قدرت به مرحلۀ اجرا گذاشته بشود، اما در عین حال نمیتواند فقط به این ارزیابی محدود گردد. برنامۀ سیاسی جایی طرح میشود که قرار است در واقعیت اطراف ما تغییری ایجاد کند ـ در همین واقعیت موجود. پس اگر از یک سو متکی به قدرت است، از سوی دیگر نظر به آرمان دارد. در جمع، موقعیتش بینابینی است. این وضعیت کلی عمل سیاسی است. آرمان آخر از همه قرار میگیرد، در موضعی کمابیش بی اعتنا به واقعیت موجود و به قدرت؛ چیزی به این آسانی بر آن اثر نمیکند و خودش وقتی مؤثر میافتد و به قدرت ترجمه میشود که اعتقادی بدان باشد. قدرت صرفاً به دلیل وجود، به این دلیل که خود واقعیت سیاست است، فرمان میدهد و آرمان، به دلیل اینکه بیشترین فاصله را از این واقعیت دارد ـ قرینۀ یکدیگر.

ره سپردن در میدان سیاست، در راه ناهموار تاریخ، بین قدرت و آرمان انجام میگیرد و نمیتواند فقط به یکی از این دو بها بدهد. نمیتوانیم فقط خط سیری را که واقعیت پیش پای ما نهاده است، طی کنیم، میخواهیم در ترسیم آن شریک باشیم. قصدمان فقط طی طریق نیست، ساختن و تغییر دادن راه است.

ولی آگاهیم که باید بین واقعیت و آرمان تعادلی یافت. مشکل اینجاست که تعادل از تساوی برنمیخیزد و علاوه بر آن متغیر است. پویایی و جهت کار را آرمان تعیین میکند. آرمان است که به واقعیت تیره و بی آب و رنگ اطراف ما، رنگ زندگی میدهد. تعیین و ترتیب ارزشها تابع آرمان است. آرمان است که واقعیت را میسنجد و تفسیر میکند. آرمان است که با فراتر رفتن از واقعیت موجود، به عمل سیاسی معنا و جهت میدهد و سایۀ آینده را بر زمان حال میاندازد و آزاد شدن از واقعیت سنگینی که ما را احاطه کرده است، نوید میدهد.

درسی که بختیار به ما داد درس پیروزی نبود، چون پیروزی شگرد ندارد و اگر هم واقع شود، به عینه قابل تکرار نیست. درس او، چنانکه درس مصدق، آموزش نگاه متعادل به عمل سیاسی بود: به حساب آوردن واقعیت، ولی نماندن در قید آن. آیا اگر مصدق میخواست فقط با اعتنا به واقعیت موجود که سلطۀ انگلستان بر ایران بود و مخالفت طبقۀ حاکمی بسیار قدرتمند که مجلس را در تسخیر خود داشت، تصمیم بگیرد، اصلاً میباید پا در راه مبارزه میگذاشت؟ واقعبینی صرف به ضرر چنین تصمیمی رأی میدهد. بختیار چطور؟ در موقعیتی که حکومت ورشکستۀ شاه، یک پا به گور گذاشته بود و تقریباً تمامی نیروی سیاسی موجود، در راه برنامۀ ‌انقلابی خمینی، بسیج شده بود و پشتیبانی مردمی نیز به همین مسیل سرازیر شده بود، آیا میشد با واقعبینی صرف، قبول مسئولیت نمود؟ تصور نمیکنم.

در چنین شرایطی، فقط آرمان و اعتقاد بدان است که میتواند ما را به میدان مبارزه بکشد. نمیتوان به هیچکدام این دو بزرگمرد، تهمت رو گرداندن از واقعیت زد. هر دو موقعیت خویش را به درستی سنجیده بودند و با علم و اطلاع پا در راه مبارزه نهادند. نکته این بود که هیچکدام تخته بند واقعیت اطرافشان نماندند، اگر مانده بودند، قدم از قدم برنمیداشتند.

آنها شگرد رسیدن به پیروزی را به ما نشان ندادند، چنین چیزی وجود ندارد. راه رفتن به سوی آنرا برای ما ترسیم کردند، راهی که بدان معنا و ارزش میدهد.این است نقش ماندگارشان بر صحیفۀ تاریخ ما.

رامین کامران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.