باز سیاهتان نکنند!

اینطور بویش میاید که اصلاح طلبان، مقصود باند رفسنجانی است که تحول پیدا کرده و اسم عوض کرده، ولی همیشه نقش پاسدار خوبه را بازی میکند، دارند ظریف را آماده میکنند که در انتخابات آیندۀ ریاست جمهور اسلامی، به ملت بخت برگشتۀ ایران، بفروشند.

مسئله ابداً جای تعجب ندارد. اول از همه که وقاحت این دسته تمامی ندارد و در بین تمامی وراث خمینی شاگرد اولند. دوم اینکه به هر صورت باید نامزدی به میدان بفرستند. نامزد نفرستادن، یعنی قبول شکست و حذف از صحنه به میل خویش. از دوران رفسنجانی که بقیۀ نامزدان کنار میکشیدند تا آقا بدون مزاحم رئیس جمهور بشود، خیلی گذشته است…

رد این آماده سازی را به روشنی میتوان دید، از جمله در خارج کشور که رسانه های مختلف شروع کرده اند به تبلیغ غیرمستقیم برای این نادان که تا به حال جز ضرر به کشورش نزده است. از یک طرف برایش در مقابل آمریکا وجهه درست میکنند که رفته ینگه دنیا و چنین و چنان کرده. در صورتی که جز زبونی و البته بی زبونی از خودش نشان نداده. اروپایی ها هم از قافله عقب نیستند، از دورۀ پدرخواندۀ مرحول، مشتری این دسته هستند و از هیچ کمکی دریغ ندارند، چون میدانند که هر چه بدهند، ده لا پهنا از ثروت مردم ایران خواهند برد. رسانه هایشان که سالهاست در خدمت این گروه است و حالا به جای عکسهای کلۀ دهن باز معمول، تصاویر اخمو از ظریف چاپ میزنند که نه بابا، طرف خنگ و وارفته نیست، جدیست و قاطع و بدانید که در مذاکراتی هم که همه چیز را داد رفت، همینجوری اخم کرده بود و همه ازش ترسیدند… تعریف از سخندانی و سخنوریش در آمریکا هم که چشمۀ آخر است. میگویند لات و لوتهای تیم ترامپ، از این الکنی که به آن اندازه زبان نمیدانست تا دقیقاً لغو تحریمها را خواستار شود، حساب میبرند…

خلاصه بازار دروغ به راه است. چرا نباشد؟ داستان خمینی و ماه که کهنه شده. در کشوری که خاتمی را به گل یاس تشبیه کردند و کسی چیزی نگفت، این بچه بازاری آمریکا رفته را هم گذاشتند کنار امیرکبیر و مصدق! تازه نیمتنه اش را هم ساختند که معلوم نیست بعداً کجای وزارت خارجه باید جا داد. اربابش که امنیتی خالص بود، مدعی بود که سرهنگ نیست، حقوقدان است و از انگلیس دکترا دارد. بی بی سی هم فوراً برنامه درست کرد که مدرکش راست راستکی است! این هم میاید میگوید که پسرحاجی نیستم، دیپلماتم، میگویید نه، یقه ام را نگاه کنید.

مردم عادی تصور میکنند که دنیا حساب و کتاب دارد و کسی که میخواهد مسئولیتی را بر عهده بگیرد، باید قابلیت داشته باشد. نمیدانم چه بگویم واقعاً، چهل سال جمهوری اسلامی هم این خیالات را از سرشان به در نکرده است.

آنچه که بازاریابی سیاسی مینامند، برای همین درست شده که قضیۀ قابلیت اصولاً ماستمالی بشود. از همه چیز طرف برای شما صحبت میکنند، جز صفاتی که برای کارش لازم است. به جای استدلال که قانعتان کند، برایتان قصه میگویند که دلتان را به دست بیاورند. در نهایت لازم هم نیست کسی قانع بشود، پیام است که باید رایج بشود، تکرار که بکتید، انگار که قانع شده اید. این داستان خاص آمریکا نیست، به اروپا هم که نگاه کنید، خواهید دید که این روشها چه به روز دمکراسیهای این خطه آورده است. تازه خاص دمکراسی هم نیست. پیشتاز استفاده از این نوع بازاریابی، هیتلر بود که خیلی جدی دستاوردهای این رشته را تعقیب میکرد و به کار میبست. تا خود آمریکایی ها بخواهند به او برسند و برای انتخابات آیزنهاور، از آن استفاده کنند، بیست سال گذشت. در همۀ قصه هایی که اینها میسازند، پایۀ داستان بر این است که از اول به شما چنین تلقین کنند که طرف از همین حالا معلوم است که انتخاب خواهد شد و بقیه اش حرف است. به جای بقیه هم فقط حرف تحویلتان میدهند ـ تا دلتان بخواهد.

حال قوز بالا قوز، به نظر میاید که مخالفان خارج نشین هم، جوگیر شده اند و از همین حالا دارند به این سخنان دل میدهند. دل دادن همان و جاده صاف کن شدن، همان. این شغل شریف را باید به روزنامه نگاران اصلاح طلب محول نمود که اقلاً بابتش پول میگیرند و خوب هم میگیرند. یک نصیحت ساده دارم برای مخالفان. اگر دیدید طرف دارد کارش را اصولاً با پول پیش میبرد، بیخودی خودتان را داخل دعوا نکنید. بگذارید همانهایی که پلویش را میخورند، زحمتش را هم بکشند.

رامین کامران

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.