در پی شعار کارساز

نهضت ملی کردن نفت با مبارزات استقلال طلبانه دکتر محمد مصدق علیه نفوذ سیاسی و اقتصادی انگلستان گره خورده بود . سرانجام این دولت با کودتا سرنگون شد و مصدق هرگزکودتا را نپذیرفت و خود را دولت قانونی می دانست . جبهه ی ملی، هفت سال پس از کودتای ۲۸ مرداد و سقوط دولت دکتر محمد مصدق، در سال ۱۳۳۹ به همت یاران مصدق تجدید فعالیت کرد. جبهه ملی نیز بحق دولت های پس از کودتا را غیر قانونی می دانست و شعار «حکومت قانونی شعار جبهه ملی ایران است» را پیشه ساخته بود ولی فرصت کافی برای جمع و جور کردن مسایل تئوریک و تحلیل اوضاع روز و اوضاع جهانی پیدا نمی کرد. جبهه ی ملی از طرف حکومت دایماً زیر ضرب بود. هنوز دستگیری گاه و بیگاه سران و اعضای جبهه ی ملی به بهانه های مختلف ادامه داشت. حتا پخش یک اعلامیه برای مسایل روزمره ی سیاسی جرم محسوب می شد. بخشی از جوانان با گرایش چپ، به ویژه در دانشگاه پیدا شده بودند که نیازمند خوراک فکری بود ند. اما هنگامی که جبهه ملی از داشتن حتا یک باشگاه محروم بود چگونه می توانست به این احتیاجات پاسخ بدهد. در آغاز، در سخنرانی جلالیه درمورد سیاست خارجی و مقابله با امریکا اختلاف بروز کرد ولی لاینحل باقی ماند. در کنگره بر سر پیوستن نهضت آزادی و گروه نیروی سوم خلیل ملکی به جبهه ملی، با رهبر جبهه ملی دکتر محمد مصدق اختلاف پیدا شد و پیشنهاد رهبر جبهه ملی پذیرفته نشد.

البته ناگفته نماند بازرگان در نامه ای که به دکتر مصدق نوشته بود ذکری از مرام اسلامی نهضت آزادی نکرده بود و به این ترتیب تأیید برای تأسیس نهضت آزادی را از وی گرفته بود. دکتر مصدق مسلمانی مؤمن ولی دموکرات بود و به حکومت مذهبی باور نداشت. بگذریم که خود نهضت آزادی نیز از آغاز سر سازگاری با جبهه ی ملی نداشت و در همان گنگره ی جبهه ملی با پخش اعلامیه و مخالفت خوانی راه خود را جدا کرده بود.
بعد از ملی شدن نفت، جبهه شعار مردم جمع کنی به آن قدرت نداشت. البته خواست اجرای قانون اساسی بود، ولی شاه دیگر« از مسئولیت مبرا » نبودبلکه فراتر از قانون اساسی قرار گرفته و رهبر انقلاب سفید شده بود.. شاه انقلاب سفیدش را شعار اصلی کرد و از جبهه جلو افتاد. خواست اجرای قانون اساسی در برابر اصلاحات اجتماعی موضوع انقلاب سفید عملاً بی اثر شد و جبهه ی ملی در برابر عمل انجام شده ای قرار گرفت که با بگیر و ببندی که آن زمان وجود داشت، حتی فرصت تجزیه و تحلیل آن را هم نکرد، چه رسد دادن پاسخ درخور.

تا آنجا که می دانم، زنده یاد خنجی شعار «اصلاحات آری و دیکتاتوری نه» را پیشنهاد کرد و توسط عده ای از هواداران این شعار داده شد، ولی بردی را که باید پیدا نکرد. حاجت به چیزی بود که بتوان در برابر اصلاحات ارضی قرار داد. خلیل ملکی جزوه ای در مورد اصلاحات ارضی نوشت که تنها نوشته ای بود که به تحلیل این رویداد پرداخته بود و گویا از دیدگاه موافق. طرفه اینجاست که به یمن حکومت اتوریتر شاه این جزوه را هرگز در ایران نتوانستم بیابم و چند سال پیش از آقای امیر پیشداد درخواست کردم گفتند تنها نسخه ای که داشت به یکی از دوستان داده که برنگردانده است.
در این میان، شاه کوشید تا جبهه ی ملی را خنثا کند. ولی دعوت از ملکی و رهبران جبهه ی ملی برای ملاقات با شاه صورت فورمالیته داشت. ملامت صالح و دیگر رهبران جبهه ملی هم در مورد اینکه چرا با شاه و یا امینی به توافق نرسیدند بی اساس است. در حقیقت امکان توافقی نبود، می خواستند با دادن یکی دو کرسی وزارت جبهه را به داخل بازی خود بکشند و به این ترتیب اعتبارش را خدشه دار کنند. درست است که شاه دکتر امینی را مانند خیلی از رجال دیگر تحمل نمی کرد، ولی امینی درنظر و عمل تفاوت چندانی با شاه نداشت. می خواست با استفاده از فرصت به نخست وزیری برسد که رسید. باقی حرف بود و حرف هم ماند.

آمریکا با روی کار آمدن کندی خواستار تغییر و بهبود نسبی اوضاع ایران در جوار شوروی بود تا به این ترتیب جلوی پیشرفت کمونیسم را بگیرد. ولی امینی با ورشکسته اعلام کردن دولت و سیاست بد اقتصادی اوضاع را بدتر کرد. با وعده ها و سخنرانی های طولانی ملت را خسته نمود و با قرار گرفتن بین شاه و جبهه ی ملی، فرصتی بزرگ را از ملت سلب نمود. بگذریم که حمله جبهه ی ملی به امینی شدید بود و طرفه اینکه پس ازاستعفای امینی روی کار آمدن دولت علم و تشدید برخوردهای امنیتی، از تندی لحن اعلامیه های جبهه ملی کاسته گشت.

پس از اعلام انقلاب سفید توسط شاه، جبهه ی ملی دیگر نمی توانست با شعار «حکومت قانونی شعار جبهه ملی ایران است» ادامه حیات بدهد شعار «اصلاحات آری، دیکتاتوری نه» هم دیگر موضوعیت نداشت، چون اصلاحات انجام شده بود و دیکتاتوری مانده بود و تقویت هم شده بود. اللهیار صالح به ناچار کنار کشید. بازرگان که در عمل به قانون اساسی باور نداشت، با ۱۵ خرداد همراه شد و صالح را متهم کرد که هواخواه شاه است.
در نهایت فرصت دیگری که برای جبهه پیش آمد، اعتراض به طرح اعطای مصونیت قضایی (کاپیتولاسیون) به مأموران نظامی آمریکا بود. جبهه می توانست از این فرصت استفاده بکند. تعریفی که دکتر مصدق از جبهه ملی داده بود چنین بود: «جبهۀ ملی مرکز احزاب اجتماعات و دستجاتی است که برای خود تشکیلاتی دارند و مرامی جز آزادی و استقلال ایران ندارند». جبهه ی ملی با این شعار می توانست با قد علم کردن در برابر کاپیتولاسیون، جانی به فعالیت خود بدهد. پیر احمد آباد اوضاع را خوب می دید و می دانست که این شعار منافاتی با قانون اساسی ندارد. با این شعار می شد علیه لایحه ی کاپیتولاسیون اعلام موضع کرد.

متأسفانه جبهه در این مورد هم حرکتی نکرد و فرصت را به خمینی واگذاشت که شعار استقلال و مخالفت با کاپیتولاسیون را بدهد و سوسمار اسلامگرایان را در دیگ بیاندازد. او توانست به این ترتیب به سرعت از شعارهای شکست خورده ی خرداد چهل و دو فاصله بگیرد و در موضع رهبری ملی ظاهر شود که هیچگاه نبود. در نهایت پایه ی رهبری وی در انقلاب ۵۷ در اینجا ریخته شد، با غیبت جبهه ی ملی. رهبران جبهه ملی، پس از مصدق، هرگز نتوانستند در یک محیط آرام و آزاد به یک اجماع فکری برسند و جمع بندی از اوضاع روز بدست آورند و شعاری در خور موقعیت عرضه دارند. این مشکل از اول گریبانگیرشان بوده است و امروز هم به نظر نمی آید حل شده باشد.

حسن بهگر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.