سرجز به راه ملت و عشق وطن نداد

بیرون نمیرود ز دلم داغ آن عزیز
داغ کسی که خاطرم ازمرگ او فسرد

داغ شهیدِ خفته به خونی که در غمش
جانم بلب رسید و غم ازدل بدر نبرد

فرخنده کیش مرد ِجوانی دلیر بود
دلداده ی بزرگی و سالاری وطن

سر مستِ جامِ همت و ایمان و اعتقاد
همگامِ (رهبران) به هواداری وطن

کوشید با اراده ی ستوار و آهنین
در راه طردِ دشمن و قطع ایادَیش

با کلکِ حقّ نویس نوشت آنچه بود راست
درحقّ ملت و علل نامرادَیش

تا بود در کَفَش قلمی تند و حقّ نگار
مطلب نوشت در پی تعیین سر نوشت

چون شد و زیر،بار قدم بر قلم فرود
در کفه ی مبارزه سنگی تمام هشت

دانست چیست ماهیتِ فکر باختر
در بسط قدرت از پی تسخیر خاوران

زین رو فشرد پای، در اِخراج اَجنَبی
ز ایران زمین که هست کُنامِ دلاوران

چون پشتِ سر نهاد شبیخون شاه را
در آن سه روزحادثه انگیز فتنه زای!

گفت آنچه بود در خور شاه پلیدخوی
با خلق پرخروش ،دژم حال و خسته نای!

و آن گَه که بازگشت شهِ اجنبی پناه
با دست خارجی ز هزیمت به آشیان!

کرد آنچه کرد بر همه آزادگان ستم
لیک این به جان نیافت در آن ماجَرا امان!

صبحی ست نیمه روشن و مردی پریده رنگ
بیمار و زار و خسته ولی با ثباتِ کوه!

از محبس آورندش و درچهره اش پدید
آیات سربلندی و والائی وشکوه

یکبار خورده تیر، زدست (فدائیان)
یکبار نیز ضربتِ چاقوی بی مُخی!

در پیکرش نمانده دگر پاره ای رَمق
یکچند بوده همدم آهی و آوُخی!

در بامداد سرد و غم افزایی این چنین
بیمار را به مقتل آزادگان برند!

(دکترحسین فاطمی) آن زنده نام را
باحال تب،به جوخه ی اعدام بسپُرند

گفتند عفو خویش ز درگاه شه بخواه
تا وارهی زکشته شدن، در پناه او!

گفتا که هرگز این نکنم ،بِه که جان خویش
بهر وطن سپارم و میرم به راه او!

بیمار برکشد سر و یک لحظه خویش را
ستوار وا نماید و خرسند و رادفر!

هرگز به خویشتن ندهد راه، وحشتی
کز رازِ جاودانه شدن هست باخبر!

داند که خون اوست درین خشکسالِ رشد
کآرد نهالِ نهضت ملی به برگ و بر

زین روی تن به مرگ دهد با رضای دل
تا خوش کند حقیقت ایثار جلوه گر!

داند که چند لحظه دگر بیش زنده نیست
آرد به یاد، کودک شیرین زبان وزن

لرزد دمی به خویش و لیک ازپی هدف
ستوار و خنده روی کند ترک جان وتن

رخصت نمیدهد که ببندند چشم او
فریاد میکشد:«شه جلاد مرده باد»

«آن کس که نام نیکِ «مصدق» کند تباه
نامش ز کارنامۀ هستی سترده باد»

درخون کشند پیکر آن بیگناه را
کو عاشق است عاشقِ ایران پرشُکون

فریاد (زنده باد وطن) سردهد زجان
آنجا که لاله گون کند این خاک راز خون

نامش «حسین» بود و به سان نیای خویش
پیش «یزیدِ» عصر، به تسلیم تن نداد

درخون تپید و شد به قدمگاه حقّ شهید
سرجز به راه ملت و عشق وطن نداد

ادیب برومند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.